بی تو با خاطره هایت چه کنم
اين اواخر دردهاي پي در پي امانش را بريده بود. باورش نمي شد که قلبي به بدنش پيوند شده باشد. «تو رو خدا بگيد کي قلب عزيزش رو به من هديه کرده؟» نامزدش علی در حالي که دست او را در دست داشت گفت: «جواني که بر اثرتصادف دچار مرگ مغزي شده بود.» بعد عکسي را از جيبش بيرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلي اش. همان که براي خوشبختي او حاضر بود با ماشين قراضه اش صبح تا شب مسافرکشي کند و حالا با همان ماشين تصادف کرده بود. دستش را روي قلبش گذاشت.خيلي تند مي تپيد. گريه امونش نداد...
نوشته شده در هجدهم خرداد 1386ساعت
توسط امیــــــــر| |
| Design By : Night Skin |


