بی تو با خاطره هایت چه کنم
آتشي که ميسوزاند خاکي که مي روياند اما چه شد که اين بار تو مي سوزاني؟ ما از بدو تولد تا ختم آخرين جرعه نفس هايمان به دنبال رسيدن به انتهاي پنجره ايم و عشق روزنه ايست براي رسيدن به انتهاي پنجره دوست داشتن ....! حالا ديگر باران هم که نبارد صداي چکاچک چکه هاي آب را مي شنوي خيس مي شوي از باراني که نباريده است دستت را روي گونه ات بکش قطره هاي باران هم گاهي شبيه اشک مي شوند انگارچکه هاي عشق از چشم ابر باريده باشند . گريه ميشوند شکل باران و تو خيس ميشوي زير بارش قطره هاي باراني که مزه شوري اشک دارند گاهي همه چيز به سادگي پيچيده مي شود.آن تکه ابر کوچک را که به ياد داري؟ همان که آمده بود که دمي بماند ؟ و ببارد !؟ مي آيد مي ماند ? باران مي بارد و ديگر فرقي نميکند که هواي پيرامون تو چگونه باشد ؟ تکه ابر کوچک ميماند و ميبارد. و تو خيس مي ماني هميشه خيس خيس از باراني که بي امان مي بارد آن اتفاق ساده افتاده است به همين سادگي باران باريده است و تو خيس شده اي .آري آن اشک من بود که از فراغ و نبودنت بر آسمانت مسکن داشت و چشمانم باريد و باريد و گونه هايت خيس شد حواست کجاست؟ حالا اگر هر شب هم رعد و برقي آسمان را بشکافد تا پاره پاره شود و اگر خيزابهاي سهمگين بتازند بر هر چه ساحل و کرانه است و اگر کوه هاي يخ و سنگي به چرخش در ايند و اگر تمام تابستان برف ببارد و تمام زمستان آفتاب بتابد و اگر سپيده دم و غروب خونين شوند در زمينه اي خاکستر و اگر تمامي رودها در سربالايي ها جريان يابد و اگر رنگي کمانها قوسي داشته باشند تا انتهاي افق و اگر آبشارها و تالابها يه همديگر برسند و اگر تمامي انسانها براي پرنده ها نوا سر دهند باز هم فرق زيادي نميکند . آري تو خيس گشته اي و گونه هايت خيس است از قطرات تنهايي من 
| Design By : Night Skin |


