بی تو با خاطره هایت چه کنم
توي اين ده ما يه چوپوني بود که نوروز علي صداش ميکردن . اون چوپوني رو از باباش به ارث برده بود يه کلبه پايين ده داشت که اونجا با ننه ي پيرش روزا رو شب ميکردن و شبا رو روز . نوروز علي کارش اين بود که روزا بعد از خروس خون ميرفت دم خونه ها و گوسفنداي ده رو جمع ميکرد ميبردشون صحرا تا بچرن . از پايين ده شروع ميکرد و گله رو راه مينداخت به بالاي ده که خونه ارباب بود ميرسيد اخرين گوسفندا هم که مال ارباب بود رو از طويله در مي اورد و از همونجا رو ميکرد سوي دشت . نوروز علي هر روز صبح که ميمومد در خونه ارباب ناز خاتون رو ميديد که با اون دستاي ناز و ظريفش داره براي مرغ و خروسا دون ميريزه خودش ميگفت اين کارو دوست داره ميگفت خوشم مياد وقتي مرغ و خروسا ميدون طرفم تا من براشون دون بپاشم تا با دستاي خودم سيرشون کنم تا بدونم حداقل ميتونم به اونا يه چيزي بدم . خيلي دختر پاک و صاف و ساده ايي بود نوروز علي تقريبا يه چند ماهي ميشد که ناز خاتون رو صبح ها مي ديد اخه ناز خاتون هر جايي افتابي نميشد اينم شانس نوروز علي بود که ميتونست حداقل ناز خاتون رو اونجا ببينه . نوروز علي خيلي دوست داش يواشکي ناز خاتونو ديد بزنه اخه اون با اون قد رعناش و اون صورت ماهش و اون چشماي سياش و اون ابرواي کمونش چشم همه رو خيره ميکرد . روزا همين جوري ميگذشت تا اينکه يه روز صبح که نوروز علي اومده بود گوسفنداي ارباب روببره يه دفه ديد ناز خاتون جلوي پاش سبز شد رنگش پريد صورتش قرمز قرمز شد قلبش شروع کرد به زدن حالا نزن پس کي بزن تند تند . ناز خاتون برا اولين بار بهش گفت : سلام نوروز علي گفت : سس..س..سلام . حسابي هول شده بود نميدونست سرش رو بندازه پايين يا توي اون چشماي ناز ناز خاتون خيره بمونه . ولي نتونست از اون صورت قشنگ بگذره و توي درياي چشاي ناز خاتون غرق شد . ناز خاتون طفلي خجالت کشيد سرش رو انداخت پايين و بقچه ايي که دستش بود رو دراز کرد سمت نوروز علي ولي نوروز علي هنوز به ناز خاتون خيره مونده بود . ناز خاتون گفت : نون پنيره . نذريه . مامانم گفته بدم به اونايي که قدر نون پنير رو ميدونن ….بفرمايين ….بگيرينش ديگه . نوروز علي همون جوري که زل زده بود به ناز خاتون بقچه رو گرفت .ناز خاتون دوويد ورفت سمت خونه و نوروز علي با چشماش دنبال کرد تا رفت توي خونه . با صداي پارس سگ گله نوروز علي به خودش اومد و به راه افتاد و رفت سمت گله. شب وقتي نوروز علي برگشت خونه بقچه همراش بود . از فرداي اون روز نوروز علي يه جور ديگه به ناز خاتون نگا ميکرد نميدونم چه جوري ولي خيلي قشنگ بهش نگاه ميکرد خودمونيم ولي ناز خاتون هم نگاه هاي نوروز علي رو بي جواب نمي ذاشت . گذشت و گذشت . کم کم نوروز علي سر صحبت رو با ناز خاتون باز کرد . کم کم داشت حس ميکرد يه چيزايي داره توي بدنش جون ميگيره يه چيزاي عجيب غريبي بود . فکر کرد داره ناز خاتون رو حس ميکنه . ديگه جوري شده بود که هر روز صبح اگه ناز خاتون رو نميديد نميرفت سر کارش . نوروز علي فکر ميکرد ناز خاتون داره روش يه حسابايي باز ميکنه اما نميدونست که ناز خاتونه قصه ما طفلي فقط ميخواست موقعي که داره به مرغ و خروسا دون بده يه هم صحبتي هم داشته باشه فقط همين . روزاي قشنگ بهاري همين جور گذشت تا اينکه تابستون داغ با اون افتاب زرد گرمش از راه رسيد .حالا ديگه نوروز علي فهميده بود اگه يه روز فقط يه روز ناز خاتون رو نبينه ميميره . براي نوروز علي درکش خيلي ساده بود اما ناز خاتون …….نه اون اخه نميتونست که ….اخه اون ماله خونه ارباب بود . بالا خره نوروز علي طاقت نيورد يه روز صبح که رفته بود دم خونه ارباب تا گوسفنداشونو ببره منتظر موند تا نازخاتونش بياد و مرغ و خروسا رو دون بده سرش رو انداخت پايين و رفت تو فکر داشت به خودش به ناز خاتون به زندگيش به دنياش فکر ميکرد . توي همين فکرا بود که يه بوي اشنا به دماغش خورد . بوي ناز ناز خاتونش بود سرش رو اورد بالا ديد ناز خاتون رو به روشه توي اون چشماي نازش زل زد مثل هميشه بهش خيره شد و گفت : ناز خاتون منو ببخش ….تو رو خدا منو ببخش …اخه ….اخه ديگه نميتونم ….بايد بهت بگم …اخه ….اخه من بدون تو نميتونم ….. نوروز علي قرمز شده بود طفلي هي من من ميکرد نميدونست چه جوري بگه سرش رو انداخت پايين و تند تند گفت : من عاشق شدم ناز خاتون من ميخوام باهات عروسي کنم . نوروز علي تا اينو گفت ديگه صورتش خيس عرق بود توي چشماش يه خبرايي بود. صداش که معلوم بود توي گلوش هم به خبراييه انگاري منتظر بود تا بغضش بترکه . وقتي حرفاش تموم شد ناز خاتون که به نوروز علي خيره مونده بود روي زمين ولو شد . طفلي از حال رفت و پخش زمين شد . الان وقتش بود ديگه چشماش شروع کردن اما بي صدا طفلي جرات نداشت بلند گريه کنه . نشست کنار ناز خاتون روي صورت نازه ناز خاتونش خم شد وگفت : تو رو خدا منو ببخش اما ديگه نميتونستم . ناز خاتون که صورتش از اشکاي نوروز علي خيس شده بود به هوش اومد چشماش رو باز کرد و توي چشماي نوروز علي خيره شد . نميدونم چي شد انگار همه حرفاشنو با همون نگاه بهم زدن . دوتايي به هم خيره مونده بودن که بعد از چند ثانيه دوباره ناز خاتون از هوش رفت . نوروز علي ترسيد کسي بياد و اونا رو اونجا با اون وضع ببينه برا همين بلند شود و با اخرين نايي که براش مونده بود دوويد طرف گله . تا شب دلش هزار راه رفت اصلا نفهميد اين يه روز رو که براش يه سال گذشته بود رو چه جوري شب کرد تموم شب رو توي ده راه رفت و توي خرابه ها نشست و گريه کرد صبح زود تر از هميشه گله رو راه انداخت تا رسيد دم خونه ارباب . ناز خاتون هنوز نيومده بود . منتظر موند اما .....اما ناز خاتون نيومد افتاب در اومده بود ولي نوروز علي هنوز دم خونه ارباب منتظر بود اما ناز خاتون ....ناز خاتون کو ؟ چرا نمياد ؟ نکنه براش اتفاقي افتاده ؟ اينا سوالايي بود که نمي ذاشت حتي نوروز علي يه لحظه به افتابي که در اومده بود نگاه کنه تا بفهمه از گله جا مونده . انقدر اونجا موند که از حال رفت و همونجا بي هوش افتاد روي زمين وقتي به هوش اومد شب بود چشماش رو باز کرد ديد ننه ي پيرش بالا سرش نشسته . ننش فقط گفت خدا رو شکر و ديگه هيچي نگفت نوروز علي دوباره چشماش رو بست . خروس خون بيدار شد تا گله رو راه بندازه . گله رو از پايين ده جمع کرد تا به بالاي ده دم خونه ارباب رسيد ولي ... ناز خاتون کو ...چرا مرغ و خروسا گشنه موندن ....ناز خاتون نبود ...اون روز و فرداي اون روز و فردا هاي اون روز . نوروز علي کارش شده بود گريه کردن توي دشت و صحرا توي تنهايي خودش گريه ميکرد و ميسوخت و ميساخت اخه کاره ديگه ايي نميتونست بکنه . بين اهالي ده شايعه شده بود نوروز علي مريض شده و نوروز علي هم فقط ميتونست براش دعا کنه . روزا همين طور سرد و تاريک و تلخ و باروني گذشت . چند ماهي گذشت . يه روز صبح که نوروز علي داشت از خونه ميزد بيرون ننش گفت شب زود تر بيا خونه بايد بريم عروسي زود تر بيا بري يه ابي به دست و روت بزني . نوروز علي گفت باشه و رفت . دم دماي غروب بود نوروز علي داشت ميومد سمت ده . ديد توي ده عجب سر و صداييه . چه ساز و دهلي ميزنن چه خبره يعني عروسي کيه که اينهمه بزن بکوب دارن ؟حالا ديگه رسيده بود بالاي ده ديد عروسي توي خونه ي اربابه تعجب کرد پاهاش سست شد کمرش خم شد نميتونست وايسه رفت نشست يه گوشه . چند نفر داشتن از اونجا رد ميشدن با هر زور و زحمتي بود خودشو به اونا رسيد داشتن با هم حرف ميزدن اصلا نفهميدن که نوروز علي پشت سرشونه . صداهاشنو شنيد . واقعا که به هم ميان اون يکي گفت اره .شهريه ميگن دوازده کلاس هم سواد داره _ ميگن خيلي پولدارن حتي از ارباب هم پولدار تر _ ميگن باباش توي شهر سه تا کار خونه داره _ خب ديگه سوگلي اربابه ناز خاتونشه حقشه يه همچي شوهري هم گيرش بياد . نوروز علي تا اينو شنيد وايستاد ديگه نتونست راه بره. نميدونم چش شد هيشکي نفهميد چش شد بعد از چند ثانيه دوييد طرف گله ديگه نتونست بغضش ترگيد و گريه کرد بلنده بلند . رفت ميون گله و داد زد هوار کشيد ميخواست کسي صداي گريش رو نشنوه . گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد انقدر که تموم لباسش خيس شد تو همون حال و هوا بود که يه دفه يه فکري به سرش زد نميتونست هيچ کاري کنه ولي ميخواست براي اخرين بار ناز خاتونش رو ببينه . نميتونست اينجوري ازش بگذره نميتونست اون صداي ساز و دهل رو تحمل کنه نميتونست فقط يه گوشه بشينه و اشک بريزه پس پا شد و دويد سمت ده همه توي خونه ي ارباب جمع شده بودن ميگفتن و ميزدن و ميزقصيدن و ميخنديدن . رفت توي خونه ي ارباب داد زد : گرگ گرگ اومده ....گرگ زده به گله ...آي مردم کمک کنين ...گرگ اومده . همه از جا پريدن زودي چوب و چماغاشونو برداشتن و دويدن سمتي که نوروز علي داشت با انگشت نشون ميده . نوروز علي وقتي ديد همه مرداي ده رفتن دوييد سمت اتاق عروس . در رو باز کرد زن هاي ده همه جيغ کشيدن و رو ها شونوگرفتن نوروز علي ناز خاتونش رو ديد مثل هميشه قشنگ و ناز بود بوي خوشش کل اتاق رو برداشته بود زل زد توي چشماي نازش و همون جوري خيره موند . ناز خاتون هم توي چشماش نگاه کرد و بغضش ترکيد . مرداي ده رسين به گله ديدن از گرگر خبري نيست . پس کو اون گرگايي که نوروز علي گفته بود . همه گوسفندا که سالم بودن و داشتم ميچريدن . همه عصباني راه افتادن سمت ده و رفتن خونه ي ارباب . وقتي رسدن خونه ي ارباب نوروز علي رو ديدن که توي درگاهي اتاق عروس وايستاده و به ناز خاتون خيره شده يکي گفت : گرگ اينجا يه و ما داريم توي گله دنبالش ميگرديم همه با همون چوب و چماقايي که داشتن ريختن سر نوروز علي و حسابي زدنش . طفلي ننش که تو عروسي بود دوييد سمت جمعيت و همينجوري که داد ميزد نزنينش نزنينش با هر زور و زحمتي بود از زير دست و پا نوروز علي رو کشيد بيرون و بردش خونه . طفلي ننش هي ميزد تو سرش و گريه ميکرد . نوروز علي يه نگاهي به ننش انداخت دلش به حال اون پيره زن سوخت نميتونست حرف بزنه داشت از تموم بدنش خون ميرفت ننش نشوندش يه گوشه ي خونه گفت اخه اين چه کاري بود که کردي ننه .....اخه چرا ولي نوروز علي نميتونست جواب ننش رو بده اخه چي ميخواست بگه چي ميتونست بگه ؟ با هر زور و زحمتي بود لباش رو از هم باز کرد و گفت ننه .....ننه ننش دوويد طرفش : چيه ...جان ننه ....چي ميخواي ننه ....چي شده ...کجات درد ميکنه ننه گفت : ننه زير لحافم يه بقچس اونو برام مياري ؟ ننش دويد سمت لحافش زدش بالا و ديد به بقچش بقچه رو برداشت اومد سمت نوروز علي گفت : ننه جان اين چيه ؟ _ نذريه _ نذري؟ _ اره . ميخوام يه لقمه ازش بخورم ننش زود بقچه رو باز کرد ديد نون و پنيره . عجب نونه تازه ايي انگار همين الان پختن گرم گرم بود. زودي يه لقمه درست کرد و گذاشت کف دست نوروز علي : بيا ننه بگير اما نوروز علي دستش رو نبست هيچي هم نگفت . ننه دست نوروز علي رو گرفت و با دست خودش اونو بست . چه قدر دستش سرد بود سرده سرد . سرش رو اورد بالا و به صورتش نگاه کرد ديد نوروز علي به بقچه خيره مونده و ......... فردا صبح توي قبرستون ده يه قبري بود که خاکش تازه ي تازه بود . روي سگ قبرش فقط نوشته بودن : 
| Design By : Night Skin |

