در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد
کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ، صدایت هست
و حضورت معنا دار می ماند ، از تو دارم این روزها را
اگر قابی مزین می کند
دیوار اتاقم را ، از توست ...
اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم
چند پله را یکجا
همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی ...
کاش بودی اینجا ، کنار من روبرویم نه در خیال
تا بخندم از ژرفای وجود
تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با دل من ...
دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دستهای تو باشند ...
می ایستم روبرویت ، زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی
و عاشقتر از همیشه نگاهت می کنم
بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی
روی شانه ات ، عاشق شده ام بیشتر از پیش دوباره و دوباره ، مثل رویش زرد خورشید
در آسمان ، مثل لحظه ی حیات ،
مثل اولین چکه باران ،مثل حضور تو در مستی های بی پایانم ...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال
دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گونه تو می رقصد و می تابد ، می بارد
سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها ، آسمان آبی و دریا آرام
چه می کند مهر تو با من ...
چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست ...