بی تو با خاطره هایت چه کنم
اين اواخر دردهاي پي در پي امانش را بريده بود. باورش نمي شد که قلبي به بدنش پيوند شده باشد. «تو رو خدا بگيد کي قلب عزيزش رو به من هديه کرده؟» نامزدش علی در حالي که دست او را در دست داشت گفت: «جواني که بر اثرتصادف دچار مرگ مغزي شده بود.» بعد عکسي را از جيبش بيرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلي اش. همان که براي خوشبختي او حاضر بود با ماشين قراضه اش صبح تا شب مسافرکشي کند و حالا با همان ماشين تصادف کرده بود. دستش را روي قلبش گذاشت.خيلي تند مي تپيد. گريه امونش نداد... الهی نسوزی تو گفتی بسوزم که هر شب به در چشم بدوزم
من از گریه هر شب یه دریا میسازم همه زندگیمی به چشمات میبازم صدای دلم رو نشنیده رفتی خراب تو گشتم کلامی نگفتی تو را میسپارم به دست خدایت فقط گوش این دل همیشه صدایت یه شب عاشقانه برات گریه کردم تو هرگز ندیدی به لبهای سردم تو با بی وفایی به خاکم نشوندی منه ساده دل رو به غربت کشوندی نمی بخشمت من ببین روزگارم ببین از جدایی چه بر سینه دارم 

| Design By : Night Skin |


