تبليغاتX
بی تو با خاطره هایت چه کنم

 

نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم


نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم


تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من


نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من


وجودی چون گل خامی، بگو با من شرارت کو؟


سرا پا همچو پاییزی نسیم نو بهارت کو؟


نمی خوانم زچشمانت دگر آن شور ومستی را


نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی را


چرا دیگر نمی ریزی به پاس الفت دیرین


میان این لبان من شراب بوسه شیرین


نمی تابی دگر چون شمع روشن برشب تارم


نمی بینی، نمی دانی، من دیوانه بیدارم


نوایم بر نمی خیزد بسان چنگ خاموشم


گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم


بگو با من اگر یادآورم آن آشنایی را


چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را


 




لينك ثابت نوشته شده در سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط ..:: ::..

 

بازهم بارگه هایی از اضطراب در دل می گذرم از کنارت

دیگر حتی نگاهم نمی کنی حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق

پیشانی ام را

زمانی در حوالی بهمن روز تولدم را لبخند شیرین هدیه می دادی

وکنون....

این باور در ذهن خاکستری من نمی گنجد که تو رفته ای

قریب به اتفاق پشت پرچین خاطرات برایت اشک می ریزم

هر چند شب خنده هایم را شکسته ای هرچند به لبخندهایم بدهکاری

اما...

اما باز هم دلم برایت تنگ می شود

باز هم هر شب خواب تورا می بینم

وتو ای کاش همه این ها را می دانستی

 




لينك ثابت نوشته شده در نوزدهم فروردین 1386ساعت توسط ..:: ::..

 

 

سلام به همه

 

به اونایی که من تو این مدت که نتونستم بیام و بهشون سر بزنم  منو

 

تنها نزاشتن

 

به اونایی که نیومدن ....

 

 

خیلی دلگیر شدم وقتی دیدم من نمیتونم بهشون سر بزنم اونا هم

 

نیومدن ومنو تنها گزاشتن شاید ناراحتی منم بی مورد باشه

 

(چیزی که عوض داره گله نداره)

 

اومدم بگم میخوام یه مدت وبلاگمو واگزار کنم

 

به کی؟؟؟

 

.

 

.

 

.

 

به آبجی دنیا

 

ازش خیلی خیلی ممنونم که منو تنها نزاشت

 

حالا هم که ما رو خجالت دادنو  زحمت اداره  وبلاگم  متحمل شدن

 

ایشالله جبران کنم  

 

خلاصه یه مدتی نمیتونم بیامو بهتون سر بزنم 

 

یه خواهش دارم از دوستای خوبم تو این مدت که نیستم میخوام وبلاگ

 

وآبجی دنیا رو تنها نزارن  تا من بیام

 

( اینا امانتیای منه خدمت شما )

 

 

همین

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 
 
 
 
 
مرا به تنهایی خود واگذاشتند همه
همه رفتند ولی تو هم............؟

 

هنوز هم هر از چند گاهی تصویری از آن روزهارا به خاطر می آورم.مثل ماری درون ذهنم می پیچد و مغزم داغ می شود و می خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه کاغذی یا دسته صندلی می گردم تا روی آن بنویسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را به یاد می آورم و همانهاست که هر روز مرا می سوزاند و خاکستر می کند وروز بعد دوباره همان داستان تکرار می شود.مدت هاست که در جهنم این خاطرات اسیرم.مگر می توانم ذره ای از نگاه های او  خنده های او  حرف های او  اشک های او  نگاه های او و باز هم نگاه های او را فراموش کنم؟ هرگز نفهمیدم که از کجا شروع شد و در کجا خاتمه یافت. مثل قطعه ای از پازل می ماند که قطعه های اطرافش گم شده است و امروز دقیقا در نقطه ای ایستاده ام که سال پیش خاطراتم از آنجا شروع می شود و در همین نقطه است که همه چیز پایان می یابد.افسانه زندگی من فقط همین یک نقطه است.

تا کنون هزار بار فکر کرده ام برای اتفاقی که شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد و اتفاق او این گونه بود و این دست تقدیر بود که من در نقطه ای اسیر باشم و او در خطی مستقیم تا بی نهایت حرکت کند ودر این میان دست و پا زدن های من در این پیله پست که چه بی حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسی یاچیزی پناه بگیرم .

 و اورا برای کسانی رها خواهم کرد که روح نگاه های او را هرگز در نخواهند یافت. من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود برای زندگی دیگران و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد که من چرا مردم.

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

 
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از  خموشی تقویم روی میز

 
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

 
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 




لينك ثابت نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..