تبليغاتX
بی تو با خاطره هایت چه کنم
 

 

سلام  سلام

یه داستان گزاشتم بخونین

فقط يكم طولانيه آف لاين بخونين بهتره

نظر یادتون نره

يکي بود يکي نبود

گوشه ايي از اين دنيا ميون کوههاي سر به فلک کشيده و درختاي انبوه دهکده ايي بود . توي اين ده همه سر خوش و شاد و خرم . همه مست دنيا و دور از ماته و غصه و غم زندگي ميکردن . توي اين ده ما يه ارباب بود به اسم سليمان همه اونو الله خان صداش ميکردن اخه هر کاري رو که ميخواست با قدرتي که داشت ميتونست انجام بده . توي خونواده ي شش هفت نفره ارباب يکي از دخترا که سوگلي ارباب هم بود ناز خاتون صداش ميکردن ناز خاتون قصه ما يه دختر دمه بخت و خوشگل بود هر وقت چشم اهالي ده بهش مي افتاد ميگفتن ماشالاه از ما بهترونه . صورتش عينهو قرص ماه و پيشوني بلندش نشونه بخت بلند بود . وقتي باد توي موهاش ميخورد ادم ياد مزرعه هاي گندم بالاي ده مي افتاد که باد توشون ميرقصه . ابرو هاي کمونش با اون چشماي درشت سياهش توي ده لنگه نداشت وقتي اون چارقد گل بته ايش رو ميانداخت روي دوشش و براي قدم زدن ميرفت توي باغهاي بالاي ده بوي عطر نازش کل ده رو برميداشت.

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در بیستم دی 1385ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

 

 

خاطري آشفته دارم ، چون پريشان توام

 

با گلوي عشق وشيدايي ، غزلخوان توام

 

خانه بر دوش نسيم حسرتم در كوي هجر

 

گر چه ميبينم به خواب وصل ، مهمان توام

 

عاشقي شوريده ام افتاده در بند جنون

 

روز و شب آواره كوي و بيابان توام

 

جان من همچون كويري تفته در تاب و تب است

 

رحمتي اي عشق ، من محتاج توام

 

روز شب با حلق اسمائيل ، چشمانم به راه

 

مانده در انتظار عيد قربان توام

 

مي نهم در زير شمشير غمت ، سر را به شوق

 

بر گلويم تيغ بركش خوش ، كه قربان توام

 

كيش من عشق است و مستي ، فاش مي گويم كنون

 

كافرم بر هر چه آيين و مسلمان توام

 

 

                                                             رضا اسماعيلي




لينك ثابت نوشته شده در دهم دی 1385ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..

 

دلــم گرفـته آسمـون

 

                          نميـتونم گـريه  كنم

 

شكنـجه ميـشم از خـودم

 

                          نميـتونم شِـكوه كنم         

 

انگاري كـوه غصـه ها  تو سينه من اومده

 

آخه داره بـاورم ميـشه  خنده به من نيومده

 

 دلــم گرفته آسمـون 

 

                       از خودتـم خستـه ترم

 

تو روزگار بي كسي  يه عمره كه در بدرم

 

حتـي صداي نفـسم ميگه كه تـوي قـفسم

 

دلم گرفته آسمون  يكم منو حوصله كن

 

نگو كه از اين روزگار  يه خورده كمتر گله كن

 

منــو به بازي ميگيرن عقربه هاي ساعتم

 

هر كي ميكنه لحظه به لحظه لعنتم

 

آهـاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

 

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسـته تــن

 

آهــــــــــــاي  زميــــــــــــــــــن

 

يـــه لحظـــــه تو نفــــس نـــــزن

 

 نـــــچرخ تـــا آروم بگــــيـره

 

 يـــــــــه آدم شــكســتــــه تــن

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارم دی 1385ساعت توسط ..:: امیــــــــر ::..