بی تو با خاطره هایت چه کنم
قسم دادم خدا رو به ماه و ستاره به چشمایی که هر شب اسیر انتظار به اون بنفشه هایی که مخصوص بهاره به اون مهی که تنهاست مال شبای تاره یه شب خدا به من گفت تورو واسم میاره تورو آورد و کردی به چشم من اشاره چه کم بود عمر این فصل من و تو و نظاره دنیا کوچیک بود اما تو گم شدی دوباره . مریم حیدر زاده انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. با سرخ مي نويسم با خط سرخ مي نويسم چون عاشقانه تر است چون با سرخ شدن زندگي قشنگ تر است فرارسيدن باخت استقلال مقابل پرسپوليس را تبريك مي گويم. ما تا آخرين قطره خونمان به پاي پرسپوليس مي ايستيم. به اميد پيروزي در مقابل تيم آبي ها دست به دعا بر ميداريم.اين شعر را هم تقديم مي كنم به همه سرخ دلهايي كه به هر دليل از پرسپوليس رفته اند: وقتي تو رفتي ديگر ترانه رفت در قلب من شور عاشقانه رفت وقتي تو رفتي قلبم گرفت از ذهن من حرف هاي صادقانه رفت وقتي تو رفتي دل پربهانه شد دنبال عشق تو هر سو روانه شد وقتي تو رفتي با تو زمانه رفت با تو زندگي با هر بهانه رفت وقتي تو رفتي اين دل كه خسته شد درهاي زندگي يك باره بسته شد
هيچ کس با من در اين دنيا نبود هيچ کس مانند من تنها نبود هيچ کس دردی از دردم بر نداشت بلکه دردی نيز بر دردم گذاشت هيچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعر مرا از بر نکرد
هيچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم رد پايش را نجست هيچ کس آن يار دلخواهم نشد هيچ کس دمساز و همراهم نشد هيچ کس جز من چنين مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود 

فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص، دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد .و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش ….
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
| Design By : Night Skin |


