
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش
ای یکانه یاور من
مقصدت هر جا که باشد
هر جای دنیا که باشی
اون وره رود شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
شبا دست تو
رفیق دست بی ریای من بود
یاور گذشته من
تو برو سفر سلامت
غم مخور که دوری واسه من
شده یه عادت

حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته
میفهمم تازه این دردو که تنهاشدن چه قدر سخته
بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه دلیل عشق پاک من بلور سرد اشکامه
ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده
بزن بارون
بزن بارون
آنکس که می گفت دوستم دارد
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید
دوستت دارم
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد
کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ، صدایت هست
و حضورت معنا دار می ماند ، از تو دارم این روزها را
اگر قابی مزین می کند
دیوار اتاقم را ، از توست ...
اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم
چند پله را یکجا
همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی ...
کاش بودی اینجا ، کنار من روبرویم نه در خیال
تا بخندم از ژرفای وجود
تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با دل من ...
دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دستهای تو باشند ...
می ایستم روبرویت ، زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی
و عاشقتر از همیشه نگاهت می کنم
بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی
روی شانه ات ، عاشق شده ام بیشتر از پیش دوباره و دوباره ، مثل رویش زرد خورشید
در آسمان ، مثل لحظه ی حیات ،
مثل اولین چکه باران ،مثل حضور تو در مستی های بی پایانم ...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال
دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گونه تو می رقصد و می تابد ، می بارد
سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها ، آسمان آبی و دریا آرام
چه می کند مهر تو با من ...
چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست ...
ز دیده اشک مسرت فشانده ام آقا
که تا ضریح خودم را رسانده ام آقا
به شکرانه آنکه به پابوس اجازه فرمودی
هزار مزتبه الحمد خوانده ام آقا
کنارگنبد زردت که قبه نور است
کبوترانه دلم را نشانده ام آقا
جسارت است که در مدح تو سخن گویم
در آسمان تو بالی فشانده ام آقا
بگیر دست دلم را که دستگیر تویی
من آن مسافر در راه مانده ام آقا ...
يكی از جاده های پر و پيچ و خم و مه آلود
زندگی منو به سوی خودش می خونه.....
براي پيدا كردنش همه جا را می گردم
از هر پنجره بازی به اميد اينكه انو ببينم
سرك مي كشم ولی نيست......
روزها منتظر يه قاصدك تا خبری برام بياوره
ولی قاصدكها هم نشونی منو را گم كردن......
شبها آسمونو نگاه می كنم تا شايد بتونم نشونيشو
از ستاره ها بگيرم ولی ستاره ها هم يادشون
رفته نيم نگاهی به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
روببينن .....
تنهايی رو بيشتر از هميشه احساس می كنم .
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
مطمئن خودم مي گردم تا با رسيدن بهش كمی
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
به تنهايی محكومم كرده.....
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخوای باشه
من كه حرفی ندارم همه ی دلتنگيها و بي كسی ها
برای من ولی ازت ميخوام اونی كه دوست ندارم
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
فقط ای كاش بهم می گفتی تا كی چشمهای
منتظرم بايد به جاده ي زندگی باشه....؟؟
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيه
لازم نيست اونو تو قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.
پرهايش را بزن...
خاطره پريدن با او کاري مي کنه که خودش را به اعماق دره ها پرت کنه

همش باید منتظر باشی و زل بزنی به صفحه سرد مونیتور
و فقط نگات به آیدی یه نفر باشه و همش دعا کنی که روشن باشه
با اینکه از قبل میدونی مثل تموم شبهای گذشته
فقط باید چشمای خواب رفته آدمک ایدیشو ببینی
و درد دلاتو براش آف بزاری به اومید اینکه شاید اومد وخوند و جوابتو داد
جوابهایی که مثل همیشه حرفای تازه ای توش نیست
انگار هیچ وقت نمیخواد باور کنه که
دوستش داری

پیـشه ام نقـاشیـست
گاهـگاهی قفـسی میـسازم با رنــگ
میـفروشـم به شـما
تا به آواز شقـایق که در آن زندانیـست
دوستت دارم
اما نمي توانم بيانش کنم
تو مثل سرابي
يا نه ... بهتر بگويم مثل آب دريايي . تشنگي را رفع نمي کني
وقتي مي بينمت بيشتر دلم تنگت مي شود از ديدنت سيرنميشوم
دوستت دارم
توهما ني که گفتي : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
و مرا به سرخي خون دل شقايق
اما من جز به تو دل به کسي نمي دهم اين دل فقط مال توست
فقط دوستم بدار و ترکم نکن
روز رفتنت روز مرگ شقايق ..روز زردي دل سبز من است
دوستت دارم
تو هماني که مي گفتي : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم
و آنقدر تنها بگريم که تمام نوشته هايم بوي باران بگيرد
اما من مي گويم که سردي دلت را به من بسپار و گرمي دل من از آن
تو

تو ومن باهم ميشيم ما
مابا هم ميشيم يه دريا عشق
ما عشق زميني تپشش خيلي قديمي
دريا طوفانش زياده اما قلبم طاقت دوري نداره
تو بيا بامن يكي شو تا باز آسمون بباره
ابر آسمون تو شبها جلوي ماهو مي گيره
اما باز از پشت ابرا مهتابو دلم مي بينه
نور مهتاب يه اميده واسه ديدنت دوباره
ديدن دوباره تو روح تازه ي بهاره
تو برام يه آشيونه
توبرام يه تكيه گاهي
تو عروس شهر عشقي

اين اواخر دردهاي پي در پي امانش را بريده بود.
باورش نمي شد که قلبي به بدنش پيوند شده باشد.
«تو رو خدا بگيد کي قلب عزيزش رو به من هديه کرده؟»
نامزدش علی در حالي که دست او را در دست داشت گفت:
«جواني که بر اثرتصادف دچار مرگ مغزي شده بود.»
بعد عکسي را از جيبش بيرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلي اش.
همان که براي خوشبختي او حاضر بود با ماشين قراضه اش صبح تا شب
مسافرکشي کند و حالا با همان ماشين تصادف کرده بود.
دستش را روي قلبش گذاشت.خيلي تند مي تپيد.
گريه امونش نداد...

الهی نسوزی تو گفتی بسوزم که هر شب به در چشم بدوزم
من از گریه هر شب یه دریا میسازم همه زندگیمی به چشمات میبازم
صدای دلم رو نشنیده رفتی خراب تو گشتم کلامی نگفتی
تو را میسپارم به دست خدایت فقط گوش این دل همیشه صدایت
یه شب عاشقانه برات گریه کردم تو هرگز ندیدی به لبهای سردم
تو با بی وفایی به خاکم نشوندی منه ساده دل رو به غربت کشوندی
نمی بخشمت من ببین روزگارم ببین از جدایی چه بر سینه دارم

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم
عطر مهربانيت در تمام وجودم است
عزيزم محبت را در پاکي نگاهت
صداقت را در وجود مهربانت معني کردم
بدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

ابتدایمان از خاک، سرنوشتمان آتش
از ازل عجین بودست با سرشتمان آتش
آتشی به نام عشق در وجودمان گل کرد
آن چنان که می جوشید از بهشتمان آتش
یک بنای لرزانیم یک تضاد نا هنجار
سقف سقفمان دریا، خشت خشتمان آتش
کاش خلقت آدم طوردیگری می بود
کاشکی به جای خاک می نوشتمان آتش
در طلسم موهومی زاده ایم ومی روید
از بهارمان پاییز از بهشتمان آتش
آدمی رقم خوردست از(( غبار)) و(( خاکستر))
ابتدایمان از خاک، سرنوشتمان آتش
نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من
وجودی چون گل خامی، بگو با من شرارت کو؟
سرا پا همچو پاییزی نسیم نو بهارت کو؟
نمی خوانم زچشمانت دگر آن شور ومستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی را
چرا دیگر نمی ریزی به پاس الفت دیرین
میان این لبان من شراب بوسه شیرین
نمی تابی دگر چون شمع روشن برشب تارم
نمی بینی، نمی دانی، من دیوانه بیدارم
نوایم بر نمی خیزد بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر یادآورم آن آشنایی را
چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را
بازهم بارگه هایی از اضطراب در دل می گذرم از کنارت
دیگر حتی نگاهم نمی کنی حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق
پیشانی ام را
زمانی در حوالی بهمن روز تولدم را لبخند شیرین هدیه می دادی
وکنون
....این باور در ذهن خاکستری من نمی گنجد که تو رفته ای
قریب به اتفاق پشت پرچین خاطرات برایت اشک می ریزم
هر چند شب خنده هایم را شکسته ای هرچند به لبخندهایم بدهکاری
اما
...اما باز هم دلم برایت تنگ می شود
باز هم هر شب خواب تورا می بینم
وتو ای کاش همه این ها را می دانستی
سلام به همه
به اونایی که من تو این مدت که نتونستم بیام و بهشون سر بزنم منو
تنها نزاشتن
به اونایی که نیومدن ....
خیلی دلگیر شدم وقتی دیدم من نمیتونم بهشون سر بزنم اونا هم
نیومدن ومنو تنها گزاشتن شاید ناراحتی منم بی مورد باشه
(چیزی که عوض داره گله نداره)
اومدم بگم میخوام یه مدت وبلاگمو واگزار کنم
به کی؟؟؟
.
.
.
به آبجی دنیا
ازش خیلی خیلی ممنونم که منو تنها نزاشت
حالا هم که ما رو خجالت دادنو زحمت اداره وبلاگم متحمل شدن
ایشالله جبران کنم
خلاصه یه مدتی نمیتونم بیامو بهتون سر بزنم
یه خواهش دارم از دوستای خوبم تو این مدت که نیستم میخوام وبلاگ
وآبجی دنیا رو تنها نزارن تا من بیام
( اینا امانتیای منه خدمت شما )
همین

تا کنون هزار بار فکر کرده ام برای اتفاقی که شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد و اتفاق او این گونه بود و این دست تقدیر بود که من در نقطه ای اسیر باشم و او در خطی مستقیم تا بی نهایت حرکت کند ودر این میان دست و پا زدن های من در این پیله پست که چه بی حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسی یاچیزی پناه بگیرم .
و اورا برای کسانی رها خواهم کرد که روح نگاه های او را هرگز در نخواهند یافت. من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود برای زندگی دیگران و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد که من چرا مردم.
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

آتشي که ميسوزاند خاکي که مي روياند
اما چه شد که اين بار تو مي سوزاني؟
ما از بدو تولد تا ختم آخرين جرعه نفس هايمان به دنبال
رسيدن به انتهاي پنجره ايم و عشق روزنه ايست
براي رسيدن به انتهاي پنجره دوست داشتن ....!
حالا ديگر باران هم که نبارد صداي چکاچک چکه هاي آب را مي شنوي
خيس مي شوي از باراني که نباريده است
دستت را روي گونه ات بکش قطره هاي باران هم گاهي
شبيه اشک مي شوند انگارچکه هاي عشق از چشم ابر باريده باشند .
گريه ميشوند شکل باران و
تو خيس ميشوي زير بارش قطره هاي باراني که مزه شوري اشک دارند
گاهي همه چيز به سادگي پيچيده مي شود.آن تکه ابر کوچک را
که به ياد داري؟ همان که آمده بود که دمي بماند ؟ و ببارد !؟ مي آيد
مي ماند ? باران مي بارد
و ديگر فرقي نميکند که هواي پيرامون تو چگونه باشد ؟
تکه ابر کوچک ميماند و ميبارد. و تو خيس مي ماني
هميشه خيس خيس از باراني که بي امان مي بارد
آن اتفاق ساده افتاده است به همين سادگي باران باريده است و تو
خيس شده اي .آري آن اشک من بود که از فراغ و نبودنت
بر آسمانت مسکن داشت و چشمانم باريد و باريد و گونه هايت خيس شد
حواست کجاست؟
حالا اگر هر شب هم رعد و
برقي آسمان را بشکافد تا پاره پاره شود و
اگر خيزابهاي سهمگين بتازند بر هر چه ساحل و کرانه
است و اگر کوه هاي يخ و سنگي به چرخش در ايند و
اگر تمام تابستان برف ببارد و تمام زمستان
آفتاب بتابد و اگر سپيده دم و غروب خونين شوند
در زمينه اي خاکستر و اگر تمامي رودها در
سربالايي ها جريان يابد و اگر رنگي کمانها قوسي داشته باشند
تا انتهاي افق و اگر آبشارها و تالابها يه همديگر برسند
و اگر تمامي انسانها براي پرنده ها نوا سر دهند
باز هم فرق زيادي نميکند .
آري تو خيس گشته اي و گونه هايت خيس است
از
قطرات تنهايي من

بگذار از دریچه چشم تو بنگرم
لبخند ماه را

اين روزا كه ميگذرد احساس مي كنم يكي از جاده هاي پر و پيچ و خم و مه آلود
زندگي منو به سوي خود
مي خونه.....
براي پيدا كردنش همه جا را مي گردم از هر پنجره بازي به اميد اينكه اونو
ببينم سرك مي كشم
ولي نيست......
روزها منتظر يه قاصدك تا خبري برام بياره ولي قاصد كــا هم نشوني منو گم
كردن......
شبا آسمونو نگاه مي كنم تا شايد بتونم نشونيشوازستاره ها بگيرم ولي ستاره ها
هم يادشون رفته
نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر را ببينند.....
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و
بي كسي ها براي من
ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه
اونو تنهاش نذار و
هميشه باهاش باش .
فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشمهاي منتظرم بايد به جاده ي زندگي
باشه....؟؟ براي پيدا
كردنش همه جا را مي گردم از هر پنجره بازي به اميد اينكه اورا ببينم سرك
مي كشم ولي نيست......
العان تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .خسته تر و دلتنگ تر از
هميشه به دنبال پناهگاه
امن ومطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي آرامش بگيرم ولي مثل اينكه
مهربوني كه اون
بالاست به تنهايي محكومم كرده .....
سلام سلام
یه داستان گزاشتم بخونین
فقط يكم طولانيه آف لاين بخونين بهتره
نظر یادتون نره
يکي بود يکي نبود
گوشه ايي از اين دنيا ميون کوههاي سر به فلک کشيده و درختاي انبوه دهکده ايي بود . توي اين ده همه سر خوش و شاد و خرم . همه مست دنيا و دور از ماته و غصه و غم زندگي ميکردن . توي اين ده ما يه ارباب بود به اسم سليمان همه اونو الله خان صداش ميکردن اخه هر کاري رو که ميخواست با قدرتي که داشت ميتونست انجام بده . توي خونواده ي شش هفت نفره ارباب يکي از دخترا که سوگلي ارباب هم بود ناز خاتون صداش ميکردن ناز خاتون قصه ما يه دختر دمه بخت و خوشگل بود هر وقت چشم اهالي ده بهش مي افتاد ميگفتن ماشالاه از ما بهترونه . صورتش عينهو قرص ماه و پيشوني بلندش نشونه بخت بلند بود . وقتي باد توي موهاش ميخورد ادم ياد مزرعه هاي گندم بالاي ده مي افتاد که باد توشون ميرقصه . ابرو هاي کمونش با اون چشماي درشت سياهش توي ده لنگه نداشت وقتي اون چارقد گل بته ايش رو ميانداخت روي دوشش و براي قدم زدن ميرفت توي باغهاي بالاي ده بوي عطر نازش کل ده رو برميداشت.

خاطري آشفته دارم ، چون پريشان توام
با گلوي عشق وشيدايي ، غزلخوان توام
خانه بر دوش نسيم حسرتم در كوي هجر
گر چه ميبينم به خواب وصل ، مهمان توام
عاشقي شوريده ام افتاده در بند جنون
روز و شب آواره كوي و بيابان توام
جان من همچون كويري تفته در تاب و تب است
رحمتي اي عشق ، من محتاج توام
روز شب با حلق اسمائيل ، چشمانم به راه
مانده در انتظار عيد قربان توام
مي نهم در زير شمشير غمت ، سر را به شوق
بر گلويم تيغ بركش خوش ، كه قربان توام
كيش من عشق است و مستي ، فاش مي گويم كنون
كافرم بر هر چه آيين و مسلمان توام
رضا اسماعيلي

دلــم گرفـته آسمـون
نميـتونم گـريه كنم
شكنـجه ميـشم از خـودم
نميـتونم شِـكوه كنم
انگاري كـوه غصـه ها تو سينه من اومده
آخه داره بـاورم ميـشه خنده به من نيومده
دلــم گرفته آسمـون
از خودتـم خستـه ترم
تو روزگار بي كسي يه عمره كه در بدرم
حتـي صداي نفـسم ميگه كه تـوي قـفسم
دلم گرفته آسمون يكم منو حوصله كن
نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن
منــو به بازي ميگيرن عقربه هاي ساعتم
هر كي ميكنه لحظه به لحظه لعنتم
آهـاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسـته تــن
آهــــــــــــاي زميــــــــــــــــــن
يـــه لحظـــــه تو نفــــس نـــــزن
نـــــچرخ تـــا آروم بگــــيـره
يـــــــــه آدم شــكســتــــه تــن
كاشكي مترسك نبودم مزرعه زندونم نبود
كاشكي يه اخم ساختكي مهمون چشمونم نبود
پرنده ها رو دوس دارم وقتي ميان كنار من
اما ميترسن....... ميپرن ....... تا كه نشن شكار من
حيونكي چشماي من
اخمو كشيدن چشامو
حيونكي پرنده ها وقتي كه ديدن چشامو
پرنده ها گناه دارن جوجه هاشون دون ندارن
اما نبايد بزارم حتي يه دونه بردارن
كاشكي مترسك نبودم
دل ندارن مترسكا
اما توي سينه من يه دل گذاشتن به خدا
كاشكي مترسك نبودم
دل ندارن مترسكا

از کجا آمد ه اي ؟
که چنين نمناکي!
زير باران بودي؟
اي خيال ابدي!
بي تو من تنهايم
تو چرا غمگيني؟
*
من اگر مي گريم
ترس فردا دارم
ترس بي تو ماندن
تو چرا مي گريي؟
*
اي صداي قدمت
نبض دلتنگي من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهايي؟
*
رو به رويم بنشين
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگي؟
*
من اگر تاريکم
مثل شب هاي دگر
پشت اين پنجره ها
تو چرا خاموشي ؟
*
من اگر مي بارم
مثل باران بهار
تو چرا نمناکي؟
*
سايه ات زد فرياد
من براي غم تو مي گريم
من مسافر هستم
آمدم تا بروم
رفتنم تا ابديت جاريست ....

د وباره دل هواي با تو بودن كرده
نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مــــردن
حالا من يه آرزو دارم تو سيـنه
كه دوباره چشم من تو را ببيـنه
واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگ چشات قيمت دنيا رو ديدم
توي هفتا آسمون تو تك ستاره مني
بخدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم تو سيـنه
كه دوباره چشم من تو را ببيـنه
دوباره دل هواي با تو بودن كرده
نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مــــردن
سيامك