بی تو با خاطره هایت چه کنم
سلام
خدای خوبم امروز صبح را به تو مي سپارم . لطفاً نااميدی ديروزم را دور کن تا آن چه را سبب درد و رنجم شده است و آن چه را محدود و محصورم می کند ببخشم. به من کمک کن تا دوباره شروع کنم . لطفاً به زندگيم برکت ببخش. و ذهنم را روشن کن روزی را که در پيش رو دارم به تو می سپارم. لطفاً به هر کس و هر موقعيتی که با ان روبه رو مي شوم برکت ببخش . از من انسانی بساز که خودت می خواهی تا کاري را انجام دهم که تو مي خواهی لطفاً به درون قلبم نفوذ کن و همه خشم ، ترس و درد درونم را دور کن . روحم را جانی تازه ببخش و ذهنم را آزاد کن . خدايا ، براي امروز از تو متشکرم . آمين . ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من به سلامت سفرت خوش ای یکانه یاور من مقصدت هر جا که باشد هر جای دنیا که باشی اون وره رود شقایق پشت لحظه ها که باشی خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود شبا دست تو رفیق دست بی ریای من بود یاور گذشته من تو برو سفر سلامت غم مخور که دوری واسه من شده یه عادت حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته میفهمم تازه این دردو که تنهاشدن چه قدر سخته بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه دلیل عشق پاک من بلور سرد اشکامه ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده بزن بارون بزن بارون آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستت دارم در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است صدایت هست ، تا صدایت هست نفسی هم هست ، صدایت هست اگر قابی مزین می کند اگر از نردبان زندگی بالا می روم و گاه خیز می گیرم همه از وجود توست ... که تمام امیدم تویی ... تا بخندم از ژرفای وجود تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با دل من ... بغضم تکه می شود مثل شیشه های رنگی روی شانه ات ، عاشق شده ام بیشتر از پیش دوباره و دوباره ، مثل رویش زرد خورشید ز دیده اشک مسرت فشانده ام آقا که تا ضریح خودم را رسانده ام آقا به شکرانه آنکه به پابوس اجازه فرمودی هزار مزتبه الحمد خوانده ام آقا کنارگنبد زردت که قبه نور است کبوترانه دلم را نشانده ام آقا جسارت است که در مدح تو سخن گویم در آسمان تو بالی فشانده ام آقا بگیر دست دلم را که دستگیر تویی من آن مسافر در راه مانده ام آقا ... تنهايی رو بيشتر از هميشه احساس می كنم . براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيه لازم نيست اونو تو قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کنه که خودش را به اعماق دره ها پرت کنه همش باید منتظر باشی و زل بزنی به صفحه سرد مونیتور و فقط نگات به آیدی یه نفر باشه و همش دعا کنی که روشن باشه با اینکه از قبل میدونی مثل تموم شبهای گذشته فقط باید چشمای خواب رفته آدمک ایدیشو ببینی و درد دلاتو براش آف بزاری به اومید اینکه شاید اومد وخوند و جوابتو داد جوابهایی که مثل همیشه حرفای تازه ای توش نیست انگار هیچ وقت نمیخواد باور کنه که دوستش داری


به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد
کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
و حضورت معنا دار می ماند ، از تو دارم این روزها را
دیوار اتاقم را ، از توست ...
چند پله را یکجا
کاش بودی اینجا ، کنار من روبرویم نه در خیال
دست هایم جوانه می زنند مدام اگر در دستهای تو باشند ...
می ایستم روبرویت ، زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی
و عاشقتر از همیشه نگاهت می کنم
در آسمان ، مثل لحظه ی حیات ،
مثل اولین چکه باران ،مثل حضور تو در مستی های بی پایانم ...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال
دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گونه تو می رقصد و می تابد ، می بارد
سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها ، آسمان آبی و دریا آرام
چه می کند مهر تو با من ...
چه بی خود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست ...
يكی از جاده های پر و پيچ و خم و مه آلود
زندگی منو به سوی خودش می خونه.....
براي پيدا كردنش همه جا را می گردم
از هر پنجره بازی به اميد اينكه انو ببينم
سرك مي كشم ولی نيست......
روزها منتظر يه قاصدك تا خبری برام بياوره
ولی قاصدكها هم نشونی منو را گم كردن......
شبها آسمونو نگاه می كنم تا شايد بتونم نشونيشو
از ستاره ها بگيرم ولی ستاره ها هم يادشون
رفته نيم نگاهی به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
روببينن .....
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
مطمئن خودم مي گردم تا با رسيدن بهش كمی
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
به تنهايی محكومم كرده.....
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخوای باشه
من كه حرفی ندارم همه ی دلتنگيها و بي كسی ها
برای من ولی ازت ميخوام اونی كه دوست ندارم
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
فقط ای كاش بهم می گفتی تا كی چشمهای
منتظرم بايد به جاده ي زندگی باشه....؟؟

| Design By : Night Skin |

